تبلیغات شما اینجا
بستن تبلیغات [X]
خلاصه داستان پدر آن دیگری ( ارسالی از آقای کرمی )

پدر آن دیگری

نویسنده : پری نوش صنیعی

*******************************************************************

مادر امروز برای 20 سالگی ام جشن تولد مفصلی گرفته و من به دور از هیاهوی دوستان بیست سال گذشته را مرور می کنم . از روزی که به خنگیم پی بردم ، نسبت به این کلمه حساس شدم ، وقتی به این اسم صدایم می کردند عصبانی میشدم یا جیغ می کشیدم ، چیزی را می شکستم یا کسی را می زدم و یک خرابکاری درست و حسابی راه می انداختم ولی از آن لحظه که واقعیت را پذیرفتم حالت هایم عوض شد ، با شنیدن این اسم عصبانی نمیشدم ولی انگار چیزی راه گلویم را می بست........ (بقیه در ادامه مطلب )

پدر آن دیگری

نویسنده : پری نوش صنیعی

*******************************************************************

مادر امروز برای 20 سالگی ام جشن تولد مفصلی گرفته و من به دور از هیاهوی دوستان بیست سال گذشته را مرور می کنم . از روزی که به خنگیم پی بردم ، نسبت به این کلمه حساس شدم ، وقتی به این اسم صدایم می کردند عصبانی میشدم یا جیغ می کشیدم ، چیزی را می شکستم یا کسی را می زدم و یک خرابکاری درست و حسابی راه می انداختم ولی از آن لحظه که واقعیت را پذیرفتم حالت هایم عوض شد ، با شنیدن این اسم عصبانی نمیشدم ولی انگار چیزی راه گلویم را می بست ، در کنجی می نشستم زانوهایم را بغل می کردم و آرزو می کردم از این هم کوچکتر شوم آنقدر کوچک که هیچ کس نتواند مرا ببیند و این برای بچه چهارساله رنج بزرگی است . تازه اوایل فکر می کردم خنگ بودن خوب است و وقتی همه با خنده به این اسم صدایم می کردند خوشم می آمد چون همه با خوشحالی این را می گفتند . روزی که فهمیدم خنگ بودن خوب نیست روز خیلی بدی بود . من هنوز بعد از چهار سال حرف نمی زدم و همه فامیل می دانستند که من خنگ و عقب افتاده ام . همه حتی شادی خواهر کوچکترم که مثل بلبل حرف می زد ، آرش برادر بزرگترم که همیشه شاگرد اول بود و پدرش بهش افتخار می کرد و پدر آرش .ولی مادر نمی خواست قبول کند چون چندتا دکتر تا حالا بهش گفته بودند که من مشکلی ندارم !

مادر همیشه و در همه حال مراقب من بود و از من حمایت می کرد حتی وقتی خرابکاری های بزرگی می کردم خیلی خوب با دروغ و پنهان کاری سعی می کرد من را از گناه مبرا کند . ازاینکه آرش و پدرش هیچگاه از من حمایت نکردند و حق را به دیگران میدادند تمام وجودم می سوخت و باید کاری می کردم مثلا خط خطی و پاره کردن روزنامه دیواری آرش . این اولین خرابکاری من بود . انتقام مزه شیرینی داشت و ببی و اسی که تنها دوستان دنیای خیالی من بودند و تنها کسانی که از رازهای دل من خبر داشتند هم خیلی خوشحال شدند اسی گفت: فردا حق باباشم کف دستش می ذاریم اونم به ما می گه خنگ ! و همان شب با قیچی روی ماشینش نقاشی کشیدم . وقتی فهمید از خشم سرخ شد دستش را بلند کرد که مادر خودش را جلو انداخت دستم را از دستش بیرون کشید و مرا نجات داد . اینها تنها خرابکاری های من نبود . من دیگر یاد گرفته بودم از مردمی که مرا خنگ یا عقب افتاده صدا می کنند چطور انتقام بگیرم تا دلم خنک شود . بتوانم دوباره با اسی و ببی بازی کنم ، دور اتاق بچرخم و سه نفری با هم بخندیم . تنبیه هم می شدم ولی مهم نبود . کاش می توانستم فحش دهم ، تمام بچه ها فحش بلد بودند ولی حیف ...

پرتاب کردن آجر از بالکن روی سر مادربزرگ که همش به مادرم می گفت این بچه رو یه دکتری ببرو مادر را به گریه می انداخت .قیچی کردن لباس عروسی عمه شهین درست شب قبل ار عروسی و دقیقا همون شب بود که مادر با تمام غم و خستگی و دل آزرده از حرف مردم و کارهای من کنارم نشست ، دو قطره اشکی که از چشمان پر محبتش بر گونه هایش دویده بود را پاک کردم با التماس نگاهی به من کرد و گفت : "فقط یک کلمه ، یک کلمه بگو مامان" و چهره غم زده و خسته مادر چنان دلم را به درد آورده بود که حاضر بودم هر کاری برای تسکین او بکنم . این اشتیاق بی حد ترس از حرف زدن را از خاطرم برد . دهان باز کردم و خیلی ساده و روان گفتم : "مامان"!صدای نا آشنا در گوش هایم طنین عجیبی داشت به راستی این صدای من بود ؟!اشک از چشمان مادر سرازیر شد با التماس گفت "بازمبگو یک بار دیگه "و با صدای زنگ تلفن از جا پرید و خیلی سریع خبر حرف زدن من را به پدر آرش داد و خیلی سریع این خبر در کل مجلس عروسی پیچید . اما مادر به من خیانت کرده بود . اون نباید این راز رو فاش می کرد از دستش عصبانی بودم . اسی می گفت : "چرا به بابای آرش گفت که ما حرف زدیم ؟! چرا به بقیه هم گفت ".به هرحال تا مدتهای بعد هم هیچ کس هیچ صدایی از من نشنید و مادر را متهم به توهم کردند .

آرش پسر خوبی برای پدر و مادرش بود . خنگ نبود همیشه شاگرد اول بود و پدرش بهش افتخار می کرد و همیشه توی فامیل و بین همکاراش از آرش تعریف می کرد و اینکه چقدر باهوشه و حتما میخواد وقتی بزرگ شد دکتر بشه . آرش از صبح تا ظهر مدرسه بود بعدش هم کلاسهای جورواجور درسی وقتی به خانه می آمد از خستگی نای غذا خوردن هم نداشت . دفعه دومی که حرف زدم شبی بود که از خسرو پسر عمو حسین خیلی عصبانی شدم . خشم در تمام وجودم شعله کشید .آزارهایی که از خسرو دیده بودم پیش چشمم مجسم شد ، با نفرت و قدرتی که از جثه کوچکم بعید بود فریاد زدم :" دیوث ، مادر قهوه ای !... "

اینها بدترین فحش هایی بودند که بلد بودم و در ذهنم به آدم های بد می دادم ولی از سکوت ناگهانی جمع فهمیدم که اینبار فحش ها در ذهنم گفته نشده بلکه بر زبانم هم آمده و همه شنیده اند . بسرعت فرار کردم . پشت سرم فریاد شادمانه مادر را که قبل از همه از بهت بیرون آمده بود شنیدم : حرف زد ...!دیدید ، حرف زد ...

تا سن مدرسه دیگر کسی حرفی از من نشنید و در این سالها خشم و نفرتم از پدر آرش بیشتر می شد . مثل اینکه خیلی بهش برخورده که بچه اش این جوریه ، احساس سرشکستگی می کنه ، یادمه یک روز پیش همکاراش با افتخار آرش رو معرفی کرد و گفت : "این آرشه که براتون تعریف کردم . ماشاا.. شاگرد اوله ، تمام نمره هاش بیسته ، بزودی اسمشو توی برندگان المپیاد ریاضی فیزیک می بینید ." من کناری ایستادم با کنجکاوی منتظر بودم ببینم در مورد من چه می گوید . او با زرنگی به اطراف نگاه کرد و گفت "یه شهاب هم دارم .( مثل این بود که بگه یه سگ هم دارم !) همین جاهاست" . ( مطمئن بودم می داند که پشت سرش ایستادم ولی مخصوصا برنمی گشت .)

بالاخره با آمدن مادربزرگ ( مادر مامان) از جنوب به علت پیگیری بیماری اش و هم اتاق شدن او با من و با طرفندهای اومن کم کم حرف زدم .او خوب می دانست حرف نزدن من بخاطر ترس از عکس العمل دیگران است . تا چند هفته ای با قصه گویی مرا به حرف واداشت اما فقط با او حرف می زدم حتی مادر هم خبر نداشت . آخه بی بی بهم قول داده بود که به کسی نگه و این قول بهم احساس امنیت می داد . اما یه روز مادر از پشت در صدامو شنید و ...

بالاخره کم کم وارد مدرسه شدم و همه فهمیدند که من حرف می زنم اما همچنان با پدر آرش کلامی نمی گفتم او هم تلاشی نمی کرد . در کلاس دوم خطم مورد توجه معلم قرار گرفت و از مادر خواست تا من را به کلاس خطاطی بفرستد .از آن پس جایزه های متعددی بخاطر خطاطی گرفتم . من دوره دبستان را بخوبی طی کردم البته شاگرد اول نمیشدم . وقتی آرش در کنکور پزشکی قبول نشد مثل دیواری فرو ریخت ناراحتی اعصاب و افسردگی شدید کارش را به بیمارستان کشاند . از درس و کتاب متنفر شد . سه سال زیر نظر دکتر بود تا کم کم تبدیل به آدمی معمولی شد . تازه فهمید که از اول هم پزشکی را دوست نداشته و عاشق ادبیات است .

من هر سال در مسابقات آموزشگاهی مقام اول را بدست می آوردم . تابلوهایم روز به روز کامل تر و زیباتر می شد . کلمات برای من ارزش جادویی داشتند . سالها محرومیت از قدرت بیان ، چنان اصالت و وزنی به کلمات داده بود که مفاهیم را ذهنم چندین برابر می کرد و به آنها رنگ و بویی می داد که در تابلوهایم به نمایش در می آمد . استادم با شوق می گفت : "تو روح کلمات را می نویسی . این دیگه خطاطی نیست بیشتر یک نوع نقاشی پر مفهومه "

تازه وارد کلاس پنجم شده بودم که استادم ترتیبی داد تا کارهای من هم در نمایشگاهی که از آثار استادان تشکیل می شد به نمایش بگذارند. در پایان نمایشگاه قراربود جشنی برپا شود و به هنرمندان جوایزی بدهند و همه خانواده برای تشویق من آمده بودند . وقتی نوبت من شد و جایزه را گرفتم استاد گفت "من از پدر شهاب خواهش می کنم تشریف بیارن بالا و چند کلامی در مورد این هنرمند جوان بگویند ." مادر با دستپاچگی گفت " ناصر با تو هستند بلند شو " ! به اطراف نگاه کرد از جا برخاست و به سوی جایگاه رفت . صدایش در بلندگو نا آشنا و بم تر از همیشه بود ولی بغضی که در صدایش بود ربطی به بلندگو نداشت . چهره اش رنگ پریده بود و لبهایش می لرزید . پس از درنگ نسبتا طولانی گفت " داشتن فرزندی مانند شهاب آرزوی هر پدر و مادری است . او به تنهایی به این مقام دست یافته ، من برای او کاری نکرده ام . لیاقت او بیش از آن چیزی است که من به او داده ام . امیدوارم مرا ببخشد " و سپس مرا در آغوش گرفت و بوسید . عکاس ها از این صحنه عکس گرفتند و مادر این عکس را مانند تفاهم نامه پایان جنگی جانفرسا آنقدر بزرگ کرد که قابش نیمی از دیوار اتاق را گرفت .

در روزهای بعد هر دو کم رو و ناتوان در بیان احساسات سعی می کردیم نگاه مهرآمیزی نسبت به هم داشته باشیم ولی برای یادگیری هنر عاشقی کمی دیر بود و زمان بسیاری نیاز داشت تا فرصت های از دست رفته را جبران کنیم . آیا اصلا قابل جبران بودند؟

سالها گذشته . من حالا دانشجوی سال دوم هنر هستم . ولی هنوز هم اعتماد به نفس ندارم . به راحتی نمی توانم با دیگران ارتباط برقرار کنم وقتی تصمیم می گیرم در جمعی حرف بزنم یا اظهار عقیده کنم قلبم چنان به تپش می افتد که یا از گفتن مطلب منصرف می شوم و یا با چنان صدای لرزانی حرف می زنم که هیچ کس متوجه منظورم نمیشود . هنوز هم ته دلم خود را خنگ می دانم . مادر نگران من است و سعی می کند کاری کند تا بیشتر با همسن و سالانم نزدیک شوم . امروز برای بیست سالگی ام جشن تولد مفصلی گرفته بود.

اتاق مهمان ها مملو از آدم بود . کوروش هم کلاسی شلوغ و خوش خلقم به عکس قاب شده روی دیوار اشاره کرد و گفت " بچه ها بیاین این عکسو ببینید ! شهاب چقدری بوده ، خیلی با مزه است . این عکس مال چه موقع است ؟ "

کلاس پنجم بودم

- این آقاهه کیه که اینطوری بغلت کرده ؟

- به عکس خیره شدم و به آرامی گفتم : " این ...؟! این بابای آرشه !...َ

+ تعداد بازدید : 42 |
نوشته شده توسط pedram11 در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :